چند قدم زیر بارش چشمهایم
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

دشت چهره و بیابان خشکیده ی دل ما گاهی به بارش ابر چشمهایمان محتاج

محتاج است ... بر بالین برخی رویاهایمان بایست که سوره ای بخوانیم تا غفران

الهی .. انگشت بر چهره نهیم و تا آرامش روح سرگردان اعمالمان گریه کنیم و

گریه ... تا پرسه زدن با فرشتگان در فردوس راهی نیست .. تنها چند قدم مانده

تا خدا را درک کردن .. چند کلمه ..وشاید هم چند هجا بیشتر نمانده باشد ..

امروز چشمهایمان غسال افکارمان شده اند و این بارش ، مقدس است در بیابان

انتظار بوسیدن دست خدا ... این هوای ابری دل ما ، هوایی میکند پاهای خسته

از کج روی را ..تا قدمی بزند زیر بارش احساسی که خدا را می خواند و خدا را

میجوید .. چه تبسمی دارد آسمان ابری چشمهای خدا جویمان وقتی سبک بال

میشویم وروح را در آسمان اهورایی به پرواز وا میداریم و خدا را با عمق وجود صدا

میکنیم ... چه رویاییست این رویایی که تا حقیقت نفسی فاصله دارد و اراده ای

که جستجوگر باشد و پر تحمل ... دل بزرگ و عقیده ای استوار،  وپاهایی از رفتار

و گفتار به یقین رسیده ی جوشن پوش شده ..وراهی که صاف است وهموار با

سرابی از پستی وبلندیهایی که سخت مینمایند لکن سهل اند در نظاره ی مردان

ره ... تنها باید آینه را کنار زد و خود را ندید ... باید در ورای خود با چهره ی او ، راه

راجست .. در چهره ی افرینش او ... در احساس دست نوازشگر او .. باید پرواز

کرد زیر بارش این باران اشکها ...در دشت خوبیها و میان گلهایی که همه بوی او

را میدهند ورنگ او را فریاد میزنند با همه ی چند رنگیهایشان ...