زنونگی
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

سر قراره با اونی چقدر رسیدی به خودت
ببین مشکلات منو دیگه نمیبینی دورت
منی که واسه داشتنت چقدر حرف میشنیدم
فکرشو نمیکردم اینجوری بی ارزش میشم

شنیدم وابستشی
روزای خوبی داری باهاش
اونی که دستاشو گرفتی
بهش میگفتم داداش
اونی که رابطشو باهام این آخرا کمش کرد
هرکاری میکردم رفیقم بشه غمش کم
هواشو داشتم
مثه تو تو هر شرایطی
بگو کی بود اونو از خیابونا جمعش کرد
حالا رفته با عشقم یجا ریخته رو هم
داداش قدیم دس خوش خدایی دمت گرم
این رفاقتو کردی در حقم تموم
بیخودی لفظ نیا الکی حبسم نمون
اونی که دستاشو گرفتی من نفسش بودم
چه راحت حق اون شد این حقم نبود

ما دنیارو ساختیم واسه کسه دیگه با هم
پس اینجوری فکر کن که نمیتونیم بازم
کنار هم باشیم چون حرمتا شکست
ماها مراممون نمیخونه با هم
همون رفیقی که جاش همیشه رو چشمام بود
معرفتو پشت گوش انداخت زود
اونکه پشتم بود یه روز حالا وایساده تو روم
داغ یادگاریش رو دستام بود

بزنم در گوشت
روت شد جلو من واسی
چیه نگاه میکنه موندی تو رو درواسی
جواب رفاقتو اعتمادو با چی پس دادی
حالا با یه هرزه تو رو هم واسیم
اینجوری نمیمونه بازم میخوره گذرت
وقت تنهاییات هوا میزنه به سرت
شنیدم کنار هم خوشید وقتی اسم من نباشه
بزن زیر خوشی بخند اینا تازه اولاشه
بزار مثه من واسه اون هرزه عادی شی
فقط خاکسترش میمونه اون عشق آتیشی
به تو هم گفته نزاشته کسی دست
به تنش بزنه هه
حواست هست
اون آدمی که دستاش تو دستا محکمه
یادت میاد همش بهش میگفتم عشقمه
الان کنار همینو تف به مرام هردوتون
کسی که نمکو نشناخت بزار حرمتا بشکنه

ما دنیارو ساختیم واسه کسه دیگه با هم
پس اینجوری فکر کن که نمیتونیم بازم
کنار هم باشیم چون حرمتا شکست
ماها مراممون نمیخونه با هم
همون رفیقی که جاش همیشه رو چشمام بود
معرفتو پشت گوش انداخت زود
اونکه پشتم بود یه روز حالا وایساده تو روم
داغ یادگاریش رو دستام بود

حالا که جورید باهم یسری چیزارو پس بگم
میگم ظاهر آروم اونو نگیری دست کم
اونی که کنارته به من میگفت میمیرم نباشی
من که نفسش بودم تو کجای هواشی
اونی که میگفت دور رفیقاتو خط بکش
یه روز دنیاش بودم تو کجای شباشی
ازش بپرس رو من هنوز غیرتیه شدید
یا اونموقع بس بود
این حس هم باهاش پرید
به تو هم میگه چقدر بوی تنتو دوس دارم
آرزو میکنه بگزرونید شب و روزو باهم
به تو هم میگه حس خوبیه وقتی کنارمی
میبینی رفیق منو فروختی تو به چه آدمی
اون حرمت عشقو تو نون و نمک
منم خوشحالم وقتی که میبنم با همیم
ولی یادت باشه اونکه منو انقد ساده داد
تویی که دو روزه باهاشی میگذره به راحتی

هه
رفیق یادگرفتی از این زمونه چی
اسم مردو نیار به این میگن زنونگی

 

دانلود آهنگ جدید علی لهراسبی به نام به چشمم خیره شودانلود آهنگ جدید امین رستمی به نام هوام توی

دانلود آهنگ جدید احمد سلو (احمدرضا شهریاری) به نام میمیرمدانلود آهنگ جدید بهزاد پکس به نام زنونگی

دانلود آهنگ جدید علی لهراسبی به نام به چشمام خیره شودانلود آهنگ جدید شاهرخ به نام حظ کردم

http://media.bir3da.asia/Single/1393/Farvardin/19/Ali%20As%27habi%20-%20Eshgham%20Ashegham%20Bash.jpgدانلود آهنگ جدید علی اصحابی و مهدی عبدالهی به نام عشقم عاشقم باش

دانلود آهنگ جدید شاهرخ به نام زیبادانلود آهنگ جدید یاسر محمودی و سیاوش یوسفی به نام دلم با تو بود

دانلود آهنگ جدید علی اصحابی و مهدی عبداللهی به نام عشقم عاشقم باشدانلود آهنگ جدید محسن چاوشی به نام چشمه ی طوسی

دانلود آهنگ جدید محسن چاوشی به نام چشمه ی طوسی دانلود آهنگ جدید ستار و کامیار به نام همسفر

دانلود آهنگ جدید شاهرخ به نام حظ کردمدانلود آهنگ جدید یاسر محمودی و سیاوش یوسفی به نام دلم با تو بود

دانلود آهنگ جدید امین رستمی به نام هوام تویدانلود آهنگ جدید بهزاد پکس به نام زنونگی

دانلود آهنگ جدید امید جهان به نام بی قرارمدانلود آهنگ جدید احمد سلو (احمدرضا شهریاری) به نام میمیرم


 


عشقم عاشقم باش
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩۳   کلمات کلیدی: عشقم عاشقم باش

دانلود آهنگ جدید علی اصحابی و مهدی عبداللهی به نام عشقم عاشقم باش

دانلود آهنگ جدید علی اصحابی و مهدی عبداللهی به نام عشقم عاشقم باش

 

 

♫♫♫

 

یه نگاه به عاشقت کن
به رفیق پا به پات
اونکه هستیشو به پای تو گذاشت و شد فدات
من که باختم دلمو به اولین برق چشات

 

 

 

من که عاشقت شدم
ساده فقط با یه نگات
تو خیابون زیر بارون
پی هم از این و اون
با یه دنیا نگرونی میگیرم از تو نشون

 

عشقم عاشقم باش
کاش برگردی ای کاش

 

مثل روز اول
تو چشمام نگاه کن
تو قلبم دوباره
غوغایی به پا کن

 

♫♫♫

 

تو خیابون زیر بارون
پی هم از این و اون
با یه دنیا نگرونی میگیرم از تو نشون

 

عشقم عاشقم باش
کاش برگردی ای کاش
مثل روز اول
تو چشمام نگاه کن
تو قلبم دوباره
غوغایی به پا کن


عشقم عاشقم باش
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

 

دانلود آهنگ جدید علی اصحابی و مهدی عبداللهی به نام عشقم عاشقم باش

 

♫♫♫

 

یه نگاه به عاشقت کن
به رفیق پا به پات
اونکه هستیشو به پای تو گذاشت و شد فدات
من که باختم دلمو به اولین برق چشات

 

 

 

من که عاشقت شدم
ساده فقط با یه نگات
تو خیابون زیر بارون
پی هم از این و اون
با یه دنیا نگرونی میگیرم از تو نشون

 

عشقم عاشقم باش
کاش برگردی ای کاش

 

مثل روز اول
تو چشمام نگاه کن
تو قلبم دوباره
غوغایی به پا کن

 

♫♫♫

 

تو خیابون زیر بارون
پی هم از این و اون
با یه دنیا نگرونی میگیرم از تو نشون

 

عشقم عاشقم باش
کاش برگردی ای کاش
مثل روز اول
تو چشمام نگاه کن
تو قلبم دوباره
غوغایی به پا کن


شاه کلید
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳٩٢   کلمات کلیدی: شاه کلید

جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی آمد و گفت سه قفل در زندگی ام وجود دارد و سه کلید از شما می خواهم.

- قفل اول اینست که دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم.

- قفل دوم اینکه دوست دارم کارم برکت داشته باشد.

- قفل سوم اینکه دوست دارم عاقبت بخیر شوم.

شیخ نخودکی فرمود:

برای قفل اول، نمازت را اول وقت بخوان.

برای قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان.

و برای قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.

جوان عرض کرد: سه قفل با یک کلید؟؟!

شیخ نخودکی فرمود : نماز اول وقت شاه کلید است ...


عشق جوان به دختر پادشاه…
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ،…

اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))


درس زندگی
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳٩٢   کلمات کلیدی:
درس زندگی

استادی قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالی که وسایلی را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلامی شیشه خالی سس مایونزی را برداشت و با توپ های گلف شروع کرد به پر کردن آن.

سپس از دانشجویان پرسید که آیا شیشه پر شده است؟ آنها تایید کردند. در همین حال استاد سنگریزه هایی را از پاکتی برداشت و در شیشه ریخت و به آرامی شیشه را تکان داد.

سنگریزه ها با تکان استاد وارد فضاهای خالی بین توپ های گلف شدند و استاد مجددا پرسید که آیا شیشه پر شده است یا نه؟ دانشجویان پذیرفتند که شیشه پر شده است…

 این بار استاد بسته ای از شن را برداشت و در شیشه ریخت و شن تمام فضای های خالی را پر کرد. استاد بار دیگر پرسید که آیا باز شیشه پر شده است؟ دانشجویان به اتفاق گفتند: بله!

استاد این بار دو ظرف از شکلات را به حالت مایع در آورد و شروع کرد به ریختن در همان شیشه به طوری که کاملا فضاهای بین دانه های شن نیز پر شود. در این حالت دانشجویان شروع کردند به خندیدن.

 وقتی خندیدن دانشجویان تمام شد استاد گفت: “حالا”، ” می خواهم بدانید که این شیشه نمادی از زندگی شماست. توپ های گلف موارد مهم زندگی شما هستند مانند: خانواده، همسر، سلامتی و دوستان و اموالتان است. چیز هایی که اگر سایر موارد حذف شوند زندگی تان چیزی کم نخواهد داشت. سنگریزه ها در واقع چیز های مهم دیگری هستند مانند شغل، منزل و اتومبیل شما. شن ها هم همان وسایل و ابزار کوچکی هستند که در زندگی تان از آنها استفاه می کنید…

 و این طور صحبتش را ادامه داد: اگر شما شن را در ابتدا در شیشه بریزید در این صورت جایی برای سنگریزه ها و توپ های گلف وجود نخواهد داشت. و این حقیقتی است که در زندگی شما هم اتفاق می افتد. اگر تمام وقت و انرژِی خود را بر روی مسائل کوچک بگذارید در این صورت هیچگاه جایی برای مسائل مهم تر نخواهید داشت. به چیز های مهمی که به شاد بودن شما کمک می کنند توجه کنید.در ابتدا به توپ های گلف توجه کنید که مهم ترین مسئله هستند. اولویت ها را در نظر آورید و باقی همه شن هستند و بی اهمیت.

دانشجویی دستش را بلند کرد و پرسید: پس شکلات نماد چیست؟

استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم که این سئوال را پرسیدی! و گفت: نقش شکلات فقط این است که نشان دهد مهم نیست که چه مقدار زندگی شما کامل به نظر می رسد مهم این است که همیشه جایی برای شیرینی وجود دارد.


بهترین راه ابراز عشق
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ،۱۳٩٢   کلمات کلیدی: بهترین راه ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود».
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


چگونه باید یک خبر ناگوار را اطلاع داد!
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ،۱۳٩٢   کلمات کلیدی: چگونه باید یک خبر ناگوار را اطلاع داد!

داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید  اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند:

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:

-جرج از خانه چه خبر؟

-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.

-سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟

-پرخوری قربان!

-پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟

-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.

-این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟

-همه اسب های پدرتان مردند قربان!

-چه گفتی؟ همه آنها مردند؟

- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.

-برای چه این قدر کار کردند؟

-برای اینکه آب بیاورند قربان!

-گفتی آب آب برای چه؟

-برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!

-کدام آتش را؟

-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.

-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟

-فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!

-گفتی شمع؟ کدام شمع؟

-شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

-مادرم هم مرد؟

-بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!

-کدام حادثه؟

-حادثه مرگ پدرتان قربان!

-پدرم هم مرد؟

-بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.

-کدام خبر را؟

-خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!


← صفحه بعد